آیا چیزی در مخیّلهٔ آدمی میگنجد که قلم بتواند آن را بنگارد،
اما جان صادق من آن را برای تو ترسیم نکرده باشد؟
چه حرف تازهای برای گفتن مانده است؟ یا چه چیز تازهای برای نوشتن
که بتواند عشق مرا یا سجایای ارزشمند تو را بازگو کند؟
نهایت تلاش شاعر برای ستایش معشوق؛ قابل توصیف نبودن عشق شاعر؛ خوبیهای معشوق وصفناپذیر است.
معنی و آرایهها
چیزی نیست که در ذهن و خیال انسان باشد و قابل نوشتن باشد، اما جان و وجود راستین من آن را برای تو ننوشته باشد. هیچ سخن تازهای برای گفتن و کلام تازهای برای نوشتن نمانده است که بتواند عشق مرا یا ویژگیهای ارزشمند تو را بیان کند.
- قلم: مجاز از نویسنده؛ حرف: مجاز از سخن.
- قلم، بنگارد، ترسیم و نوشتن: مراعاتنظیر.
- جان: استعاره و تشخیص؛ جان ترسیم میکند.
- «آیا چیزی در مخیّلهٔ آدمی میگنجد؟» استفهام انکاری است.
- «چه حرف تازهای برای گفتن مانده است؟» استفهام انکاری است.