فارسی دوازدهم · درس ۱۳

خوان هشتم

مهدی اخوان ثالث

داستان کشته شدن رستم به دست شغاد؛ از مجموعهٔ «در حیاط کوچک پاییز در زندان»

۱۶ مفهوم
  1. ۱

    ... یادم آمد، هان،

    داشتم می‌گفتم، آن شب نیز

    سورت سرمای دی بیدادها می‌کرد

    مفهوم

    شاعر با توصیف سرمای دی، شدت ظلم، خفقان و استبداد حاکم بر جامعه را نشان می‌دهد.

    معنی و آرایه‌ها

    هان، به یادم آمد؛ داشتم می‌گفتم که آن شب نیز شدت سرمای زمستان بسیار زیاد بود و ظلم و استبداد به نهایت رسیده بود.

    • زمستان: مجاز از سرما.
    • «سرما بیدادها می‌کرد»: تشخیص و کنایه از شدّت سرما و آزاردهندگی آن.
    • سرما نماد ستم، خفقان و استبداد است.
    • سرما و دی: مراعات‌نظیر.
    • هان / آن: جناس ناهمسان.
  2. ۲

    و چه سرمایی، چه سرمایی!

    بادبرف و سوز وحشتناک

    مفهوم

    ادامهٔ توصیف فضای سرد و هراس‌آور و اشاره به شدت استبداد در جامعه.

    معنی و آرایه‌ها

    چه سرمای بسیار سختی بود؛ باد سرد می‌وزید، برف می‌بارید و کولاک و سوزی وحشتناک برپا بود.

    • «چه سرمایی، چه سرمایی»: تکرار و واج‌آرایی.
    • سرما، بادبرف و سوز: مراعات‌نظیر.
  3. ۳

    لیک، خوشبختانه آخر، سرپناهی یافتم جایی

    گرچه بیرون تیره بود و سرد، همچون ترس،

    قهوه‌خانه گرم و روشن بود، همچون شرم...

    همگنان را خون گرمی بود

    مفهوم

    تقابل فضای گرم و دوستانهٔ جامعهٔ همفکر شاعر با فضای سرد، تیره و استبدادزدهٔ بیرون.

    معنی و آرایه‌ها

    اما خوشبختانه سرانجام جایی امن پیدا کردم. هرچند بیرون مانند ترس، تیره و سرد بود، درون قهوه‌خانه مانند شرم، گرم و روشن بود و همه با هم صمیمی بودند.

    • «بیرون ... همچون ترس»: تشبیه.
    • «قهوه‌خانه ... همچون شرم»: تشبیه.
    • تیره و سرد / گرم و روشن: حس‌آمیزی و تقابل.
    • «خون گرمی داشتن»: کنایه از صمیمی بودن.
    • گرم / سرد و تیره / روشن: تضاد.
    • ترس / شرم: جناس ناهمسان.
    • قهوه‌خانه نماد سنت و فرهنگ ایرانی و جامعهٔ همفکر شاعر و فضای بیرون نماد جامعه و فضای کشور است.
  4. ۴

    قهوه‌خانه گرم و روشن، مرد نقال آتشین‌پیغام،

    راستی کانون گرمی بود

    مفهوم

    جذابیت و گیرایی سخن نقال و صمیمیتی که در فضای قهوه‌خانه وجود دارد.

    معنی و آرایه‌ها

    قهوه‌خانه گرم و روشن بود و مرد نقال با سخنان اثرگذار و گیرا، آنجا را به راستی به مرکزی گرم و صمیمی تبدیل کرده بود.

    • «آتشین‌پیغام»: کنایه از سخنان تأثیرگذار و جذاب و حس‌آمیزی.
    • در «پیغام آتشین» تشبیه درون‌واژه‌ای وجود دارد.
    • کانون: ایهام؛ ۱. مرکز ۲. آتشدان.
    • گرمی قهوه‌خانه: کنایه از صمیمیت و مهربانی.
  5. ۵

    مرد نقال ـ آن صدایش گرم، نایش گرم،

    آن سکوتش ساکت و گیرا

    و دمش، چونان حدیث آشنایش گرم

    راه می‌رفت و سخن می‌گفت

    مفهوم

    تأثیرگذاری سخن نقال و قدرت سخنوری او.

    معنی و آرایه‌ها

    مرد نقال، صدایی گرم و دلنشین و گیرا داشت؛ حتی سکوتش نیز جذاب بود و دم و سخنش مانند داستان‌های آشنای شاهنامه، گرم و صمیمی بود. او راه می‌رفت و سخن می‌گفت.

    • «صدایش گرم»، «نایش گرم» و «دمش گرم»: حس‌آمیزی و کنایه از جذاب و گیرا بودن صدا و سخن.
    • دم نقال به حدیث آشنا تشبیه شده است.
    • اشتقاق «سکوت / ساکت» و واج‌آرایی صامت‌های «ش» و «گ».
  6. ۶

    چوب‌دستی منتشامانند در دستش،

    مست شور و گرم گفتن بود

    معنی و آرایه‌ها

    در حالی که چوب‌دستی‌ای از چوب منتشا در دست داشت، با شور و اشتیاق فراوان سرگرم داستان‌گویی بود.

    • «مست شور بودن»: کنایه از به‌شدت تحت تأثیر چیزی بودن.
    • «گرم گفتن»: کنایه از مشغول و سرگرم سخن گفتن.
    • چوب‌دستی منتشامانند: تشبیه.
  7. ۷

    صحنهٔ میدانک خود را

    تند و گاه آرام می‌پیمود

    همگنان خاموش،

    گرد بر گردش، به کردار صدف بر گرد مروارید،

    پای تا سر گوش

    مفهوم

    جذابیت و گیرایی سخنان نقال و توجه کامل شنوندگان.

    معنی و آرایه‌ها

    مرد نقال صحنهٔ کوچک قهوه‌خانه را گاهی تند و گاهی آرام می‌پیمود. همهٔ حاضران ساکت بودند و مانند صدفی که دور مروارید حلقه زده باشد، گرد او جمع شده و با تمام وجود به سخنانش گوش می‌دادند.

    • پای تا سر: مجاز از تمام وجود.
    • گوش: مجاز از شنیدن؛ «پای تا سر گوش بودن»: کنایه از با دقت فراوان گوش دادن.
    • صحنهٔ میدانک: استعاره از فضای قهوه‌خانه.
    • شنوندگان مانند صدف و نقال مانند مروارید تصویر شده‌اند: تشبیه.
    • تند / آرام: تضاد؛ پای / سر: مراعات‌نظیر.
  8. ۸

    ... «هفت‌خوان را زادسرو مرو،

    یا به قولی «ماخ سالار»، آن گرامی مرد،

    آن هریوهٔ خوب و پاک‌آیین ـ روایت کرد؛

    خوان هشتم را

    من روایت می‌کنم اکنون...

    من که نامم مات»...

    همچنان می‌رفت و می‌آمد

    مفهوم

    شاعر در این بخش از راویان داستان‌های شاهنامه نام می‌برد و خود را راوی «خوان هشتم» معرفی می‌کند.

    معنی و آرایه‌ها

    هفت‌خوان رستم را آزادسرو مروزی یا به قولی ماخ‌سالار، آن مرد گرامی هراتیِ خوب و پاک‌آیین، روایت کرده است. اکنون من، مهدی اخوان ثالث، خوان هشتم یعنی داستان مرگ رستم را روایت می‌کنم؛ و مرد نقال همچنان می‌رفت و می‌آمد.

    • هفت / هشتم: مراعات‌نظیر.
    • در ذکر آزادسرو، ماخ‌سالار و هفت‌خوان، تلمیح به روایات شاهنامه وجود دارد.
  9. ۹

    همچنان می‌گفت و می‌گفت و قدم می‌زد

    «قصه است این، قصه، آری قصه درد است

    شعر نیست؛

    این عیار مهر و کین مرد و نامرد است

    بی‌عیار و شعر محض خوب و خالی نیست

    هیچ ـ همچون پوچ ـ عالی نیست

    این گلیم تیره‌بختی‌هاست

    خیس خون داغ سهراب و سیاوش‌ها،

    روکش تابوت تختی‌هاست...»

    مفهوم

    تأکید بر واقعی و دردناک بودن داستان، سنجش مردانگی و ناجوانمردی، و پیوند سرنوشت سهراب، سیاوش و تختی با رنج و بدبختی یک ملت.

    معنی و آرایه‌ها

    مرد نقال همچنان قدم می‌زد و سخن می‌گفت: این داستان، قصه‌ای واقعی و دردناک است و فقط شعر و سرگرمی نیست؛ معیاری برای سنجش مهر و کین، مردانگی و نامردی است. این گلیم، گلیم تیره‌بختی‌های مردمی است که به خون سهراب‌ها و سیاوش‌ها آغشته و روکش تابوت تختی‌ها شده است.

    • «قصه» و «می‌گفت» تکرار شده‌اند.
    • «گلیم تیره‌بختی‌ها»: اضافهٔ تشبیهی؛ این قصه به گلیم تیره‌بختی‌ها تشبیه شده است.
    • سهراب، سیاوش و تختی نماد انسان‌های آزاده و مظلوم‌اند و اشاره به سرنوشت آنان تلمیح دارد.
    • «خیس خون داغ سهراب و سیاوش‌ها»: پارادوکس و کنایه از تازه بودن خون و کشته شدن ناحق.
    • مهر / کین و مرد / نامرد: تضاد؛ مهر و کین لف و نشر مرتب دارند.
    • روکش تابوت، نماد پرچم است.
  10. ۱۰

    اندکی استاد و خامش ماند

    پس هماوای خروش خشم،

    با صدایی مرتعش، لحنی رجزمانند و دردآلود،

    خواند:

    آه، دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایران‌شهر،

    شیرمرد عرصهٔ ناوردهای هول،

    پور زال زر، جهان‌پهلوان،

    آن خداوند و سوار رخش بی‌مانند،

    آن که هرگز ـ چون کلید گنج مروارید ـ

    گم نمی‌شد از لبش لبخند،

    خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان،

    خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند

    مفهوم

    توصیف ویژگی‌های رستم و روحیهٔ استوار و شاد او در همهٔ شرایط.

    معنی و آرایه‌ها

    مرد نقال اندکی مکث کرد و ساکت شد؛ سپس با صدایی لرزان، خشمگین و دردناک ادامه داد: افسوس که اکنون ستون و امید ایران، آن شیرمرد میدان‌های هراس‌انگیز جنگ، رستمِ جهان‌پهلوان و سوار رخش بی‌مانند، همان کسی که چه در روز صلح و چه در روز جنگ لبخند از لبش دور نمی‌شد، در چنین سرنوشتی گرفتار شده است.

    • ایران‌شهر: مجاز از مردم ایران.
    • شیرمرد: کنایه از دلیر و شجاع و مجاز از رستم؛ شیر استعاره از رستم است.
    • «عماد تکیه و امید ایران‌شهر»: استعاره از رستم.
    • کلید گنج مروارید: تشبیه لبخند به کلید گنج؛ گنج استعاره از دهان و مروارید استعاره از دندان است.
    • «گم نمی‌شد از لبش لبخند»: کنایه از همیشه شاد بودن.
    • صلح / جنگ و مهر / کین: تضاد و مراعات‌نظیر.
  11. ۱۱

    آری اکنون شیر ایران‌شهر

    تهمتن، گرد سجستانی

    کوه کوهان، مرد مردستان

    رستم دستان

    در تگ تاریک‌ژرف چاه پهناور،

    کشته هر سو بر کف و دیواره‌هایش نیزه و خنجر،

    چاه غدر ناجوانمردان

    چاه پستان، چاه بی‌دردان، چاه چونان ژرفی و پهناش، بی‌شرمیش ناباور

    و غم‌انگیز و شگفت‌آور

    آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند،

    در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان، گم بود

    مفهوم

    توصیف چاهی که شغاد با نیرنگ برای کشتن رستم آماده کرده و بیان عمق کینه و خیانت دشمنان رستم.

    معنی و آرایه‌ها

    آری، اکنون رستم، آن پهلوان نیرومند سیستانی و نمونهٔ مردانگی، همراه با رخش در ته چاهی تاریک، عمیق و پهناور افتاده است؛ چاهی که کف و دیواره‌هایش پر از نیزه و خنجر، حاصل نیرنگ ناجوانمردان و آکنده از زهر شمشیر و سنان است.

    • رستم به شیر و کوه تشبیه شده است.
    • چاه در «بی‌شرمیش» تشخیص یافته و به انسان بی‌شرم تشبیه شده است.
    • تکرار «چاه» و اغراق در ژرفی و پهنای آن.
    • کوه نماد قدرت و چاه نماد پستی، تاریکی و سیاهی است.
    • نیزه، خنجر، شمشیر و سنان: مراعات‌نظیر.
  12. ۱۲

    پهلوان هفت‌خوان، اکنون

    طعمه دام و دهان خوان هشتم بود

    و می‌اندیشید

    که نبایستی بگوید هیچ

    بس که بی‌شرمانه و پست است این تزویر

    مفهوم

    شرح به چاه افتادن رستم و رخش و نکوهش شدت بی‌شرمی و ناجوانمردی شغاد.

    معنی و آرایه‌ها

    رستم، پهلوان هفت‌خوان، اکنون گرفتار دام خوان هشتم و اسیر چاه مرگ شده بود و با خود می‌اندیشید که پس از چنین حیلهٔ پست و بی‌شرمانه‌ای بهتر است چیزی نگوید.

    • پهلوان هفت‌خوان: مجاز از رستم.
    • طعمهٔ دام: مجاز از گرفتار شدن در چاه.
    • خوان هشتم مانند موجودی با دهان تصویر شده است: تشخیص و اضافهٔ استعاری.
    • هفت / هشتم: مراعات‌نظیر.
  13. ۱۳

    چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ...

    بعد چندی که گشودش چشم

    رخش خود را دید

    بس که خونش رفته بود از تن،

    بس که زهر زخم‌ها کاریش

    گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می‌خوابید

    مفهوم

    اخوان در این بخش از زخم‌های خطرناک رخش و نزدیک شدن او به مرگ سخن می‌گوید.

    معنی و آرایه‌ها

    رستم با خود می‌گوید باید چشم را ببندد تا چیزی نبیند. مدتی بعد چشم‌هایش را باز کرد و رخش را دید که از شدت خون‌ریزی و زخم‌های کاری، حس و هوش از تنش رفته و در حال مرگ بود.

    • چشم بستن: کنایه از نادیده گرفتن.
    • کاری بودن زخم: کنایه از خطرناک و عمیق بودن زخم.
    • رفتن حس و هوش از تن: کنایه از ناتوانی و ضعف.
    • «داشت می‌خوابید»: کنایه از مردن.
    • حس و هوش: مراعات‌نظیر؛ «تن» تکرار شده است.
  14. ۱۴

    او

    از تن خود ـ بس بتر از رخش ـ

    بی‌خبر بود و نبودش اعتنا با خویش

    رخش را می‌دید و می‌پایید

    رخش، آن طاق عزیز، آن تای بی‌همتا

    رخش رخشنده

    با هزاران یادهای روشن و زنده...

    گفت در دل: «رخش! طفلک رخش! آه!»

    این نخستین بار شاید بود

    کان کلید گنج مروارید او گم شد

    مفهوم

    بی‌توجهی رستم به زخم‌های خود، توصیف ویژگی‌های برجستهٔ رخش و اندوه رستم از درد و رنج او.

    معنی و آرایه‌ها

    رستم به تن زخمی خود توجهی نداشت و تنها مراقب رخش بود. رخشِ یگانه، عزیز و بی‌همتای او با هزاران خاطرهٔ روشن و زنده پیش چشمش بود. رستم با اندوه در دل گفت: رخش، طفلک رخش، آه؛ و شاید این نخستین بار بود که لبخند از لبان رستم محو می‌شد.

    • یاد روشن: حس‌آمیزی؛ یاد زنده: کنایه از تازه و فراموش‌نشدنی بودن خاطرات.
    • رخش / رخشنده: اشتقاق.
    • کلید گنج مروارید: استعاره از لبخند؛ گم شدن کلید گنج مروارید کنایه از غمگین و ناراحت شدن است.
    • «رخش! طفلک رخش! آه!» بیان عاطفی و تحسّر است.
  15. ۱۵

    ناگهان انگار

    بر لب آن چاه

    سایه‌ای را دید

    او شغاد، آن نابرادر بود

    که درون چه نگه می‌کرد و می‌خندید

    و صدای شوم و نامردانه‌اش در چاهسار گوش می‌پیچید...

    معنی و آرایه‌ها

    ناگهان رستم گویی سایه‌ای را بر لب چاه دید؛ شغاد، برادر ناتنی و ناجوانمردش بود که به درون چاه نگاه می‌کرد و می‌خندید و صدای شوم و نامردانه‌اش در گوش رستم می‌پیچید.

    • نابرادر: ایهام؛ ۱. برادر ناتنی ۲. ناجوانمرد.
    • چاهسار گوش: اضافهٔ تشبیهی.
  16. ۱۶

    باز چشم او به رخش افتاد ـ اما... وای!

    دید،

    رخش زیبا، رخش غیرتمند

    رخش بی‌مانند

    با هزارش یادبود خوب، خوابیده است

    آن‌چنان که راستی گویی

    آن هزاران یادبود خوب را در خواب می‌دیده است...

    بعد از آن تا مدتی، تا دیر،

    یال و رویش را همی نوازش کرده، هی بویید، هی بوسید،

    رو به یال و چشم او مالید...

    مفهوم

    وداع عاطفی رستم با رخش و یادآوری خاطرات خوب و ماندگار او.

    معنی و آرایه‌ها

    رستم دوباره به رخش نگاه کرد و دید رخش زیبا و بی‌مانند با هزاران خاطرهٔ خوبش مرده است؛ آن‌قدر آرام بود که گویی آن خاطرات را در خواب می‌دید. سپس مدتی طولانی یال و صورت رخش را نوازش کرد، بویید و بوسید و صورت خود را به یال و چشم او مالید.

    • چشم: مجاز از نگاه.
    • «خوابیده است»: کنایه از مرده است؛ «در خواب دیدن»: کنایه از واقعی نبودن.
    • تکرار «رخش»، «هی»، «بویید» و «بوسید» در القای عاطفه مؤثر است.
    • رو و چشم: مراعات‌نظیر.
  17. ۱۷

    مرد نقال از صدایش ضجه می‌بارید

    و نگاهش مثل خنجر بود:

    «و نشست آرام، یال رخش در دستش،

    باز با آن آخرین اندیشه‌ها سرگرم

    جنگ بود این یا شکار؟ آیا

    میزبانی بود یا تزویر؟

    قصه می‌گوید که بی‌شک می‌توانست او اگر می‌خواست

    که شغاد نابرادر را بدوزد ـ همچنان که دوخت ـ

    با کمان و تیر

    بر درختی که به زیرش ایستاده بود،

    و بر آن بر تکیه داده بود

    و درون چه نگه می‌کرد

    مفهوم

    انتقام گرفتن رستم از قاتل خود در لحظهٔ مرگ.

    معنی و آرایه‌ها

    صدای مرد نقال آکنده از ضجه و اندوه بود و نگاهش چون خنجر. رستم در حالی که یال رخش را در دست داشت، با آخرین اندیشه‌های خود می‌پرسید: آیا این جنگ بود یا شکار، میزبانی بود یا نیرنگ؟ قصه می‌گوید اگر می‌خواست می‌توانست شغاد را با تیر به درختی که کنار چاه ایستاده بود بدوزد؛ همان‌گونه که کرد.

    • «ضجه می‌بارید»: کنایه از شدت غم و اندوه و استعارهٔ ضجه به باران.
    • «نگاهش مثل خنجر بود»: تشبیه.
    • دوختن با کمان و تیر: کنایه از کشتن و نابود کردن.
    • نابرادر: ایهام؛ برادر ناتنی / ناجوانمرد.
  18. ۱۸

    قصه می‌گوید:

    این برایش سخت آسان بود و ساده بود

    همچنان که می‌توانست او، اگر می‌خواست،

    کان کمند شصت خم خویش بگشاید

    و بیندازد به بالا، بر درختی، گیره‌ای، سنگی

    و فراز آید

    ور بپرسی راست، گویم راست

    قصه بی‌شک راست می‌گوید

    می‌توانست او، اگر می‌خواست؛

    لیک...»

    مفهوم

    تسلیم شدن رستم در برابر سرنوشت، با وجود اینکه توانایی نجات خود را داشت؛ تقدیرگرایی.

    معنی و آرایه‌ها

    قصه می‌گوید نجات یافتن برای رستم بسیار آسان بود؛ اگر می‌خواست می‌توانست کمند بلند خود را بر درخت یا سنگی بیندازد و از چاه بالا بیاید. اگر از من بپرسی، می‌گویم قصه راست می‌گوید؛ رستم می‌توانست خود را نجات دهد، اگر می‌خواست؛ اما...

    • قصه تشخیص یافته و سخن می‌گوید.
    • «سخت آسان» پارادوکس ظاهری دارد؛ در اینجا «سخت» به معنی «بسیار» است و در منابع یادآوری شده که تضاد حقیقی نیست.
    • کمند شصت خم: کنایه از بلند بودن کمند.
    • «راست» تکرار شده است.
    • سخت با آسان ایهام تناسب دارد.

مرورِ این درس تمام شد؟

تیکِ مرور فقط در همین مرورگر می‌ماند و پیشرفتت را در صفحهٔ شب امتحان نشان می‌دهد.

شرحِ کامل و قلمروها در درسنامهٔ همین درس.